جزوه...
سلام...
دوستانی که جزوه های PNF وPT در رماتیسم رو میخوان بگن که به تعداد کپی بگیریم...
فقط بگم جزوه ی رماتیسم با کتابش فرقی نداره...اگه دوست داشتید کتابشو بخرید...
سلام...
دوستانی که جزوه های PNF وPT در رماتیسم رو میخوان بگن که به تعداد کپی بگیریم...
فقط بگم جزوه ی رماتیسم با کتابش فرقی نداره...اگه دوست داشتید کتابشو بخرید...

قمقمه ها را خاک می کردند تا یاد تشنگی نیفتند ،
مدیونیم ... !
سلام...راهیان نور امسال از 6 تا 9 اسفنده...
تا 4 اسفند هم مهلت ثبت نامه...

آستین خالی ات نشان از مردانگی است ،
شرمنده ام که با این دو دست سالم ،
هنوز نتوانسته ام یک قنوت اینچنین بخوانم ،
کاش مرا هم دعا کنی ، حاجی خرازی....

سـخـتــــ بــالا بــروی ؛
ســاده بـیــایـﮯ پـایـیـــن
...
این قـصـــﮧ ی تـلــخ را
سـرسـره هــا مـﮯ فـهـمـنــد ...

تا رمـز عملیات رو گفتند ،
دیدم داره آب قمقمش خالی می کنه رو خاک ،
تعجب کردم و بهش گفتم :
پونزده کیلومـتر راه داریم ، چرا آب رو می ریزی زمین ؟!
گفت : مگـه نگفتی که رمــز عملیات "یـا ابولفضل العباسه " ؟
من شرم می کنم با اسم آقا برم عملیات و با خودم آب ببرم ...!

مانده ام در میان بود و نیستی ...........
در میان کوچه هایی که نامش به وضعش طعنه میزنند ...........
چه باید کرد ...........
بمانم یا ........
مگر این جا هنوزم جای ماندن است ............
ای کوچه ها شرمنده ایم ...........
بد جور نامتان را با وضعمان خراب کرده ایم .............
شرمنده ایم ............
می خواست بره و بچه ها منتظرش بودن...
حس عجیبی داشت، انگار می دونست این دفعه برگشتنی نیست!
اضطراب داشت که چجوری با مادر خداحافظی کنه...
با خودش می گفت:
«یعنی الان چی می خواد بگه، من که طاقت ندارم بشنوم...»
فکر می کرد الان قراره بشنوه که پسرم زود برگرد! من رو تنها نذار و
زود به زود بهم زنگ بزن و...
بالاخره دلش رو زد به دریا و رفت جلو، دست مادر رو بوسید و
از زیر قرآن ردش کرد...
منتظر شنیدن شد که یه دفعه مادر گفت:
«خداحافظ پسرم، سلام من رو به حضرت زهرا(س) برسون»
قسمتی از وصیتنامه ی سردار شهید شوشتری :
وبراي"رفتن" بهانه.
هميشه براي "خواستن" نياز هست...
وبراي "رد کردن" مصلحت .
هميشه براي "داشتن"فضاهست...
وبراي "نداشتن" تقصير .
به پاي ماندن و خواستن و داشتن هستي بسم ا ...
اگر نه, جهان پر است از "بهانه" و "مصلحت" و "تقصير"
انگار
آخرین قاصدک روی زمینم
می گویند:
- چه خبر؟
و من
آکنده ام از هیچ...!
.
شاید که اندکی
بنشیند کنار تو
اما کسی که بار سفر بست
می رود...
.
کوچیکتر کـه بــودم ...
فکـــر میکردم
"تنهــــایے"
یعنے وقتایے که هیشکے خـــونه نیست !
اما...
.
کاسه دلم بد جور ترک برداشته
بس که پر و خالی شد از
رویای گرم بودنت
و حقیقت سرد نبودنت
.

ورد زبـانـمان شـده فـلـانـی حـلـالـم کـن
گـاهـی هـم بـگویـم "خـدا حـلـالـم کـن "

قرآن!
من شرمنده تو ام
تو ندای زندگی هستی
اما از تو آوای مرگی ساخته ام
که هروقت در کوچه مان آوایت بلند شد
همه پرسیدند: باز چه کسی مرده است؟

خیلی حرف دارد...
اما مدتی است خریدار ندارد حرف های ناگفته ی این مرد...



گاهی ارزش واقعی یک لحظه را
تا زمانی که به یک خاطره تبدیل نشود نمی فهمیم

کاش دستانم آن قدر بزرگ بود
که می توانستم چرخ و فلک دنیا را به کام تو بچرخانم

کاش...
وقتی خدا در محشر بگوید :
چه داشتی؟
نبودنِ تــو
فقط نبودنِ تو نیست
نبودنِ خیلی چیزهاست…
کلاه روی سَرمان نمیایستد!
شعر نمیچسبد…
پول در جیبمان دوام نمیآورد!
نمک از نان رفته!!!
خنکی از آب………….
” ما بیتو فقیر شدهایم ” مادر….
اینطــــــور قبول نیستـــــ...!
چـشمـهایت را زمیــن بگــذار...
بیــا دست خالی بجنگیــــم!!!
.
قدیم تر ها چقدر بهانه برای ملاقات و محبت زیاد بود !
چشمه ی آب ، کوزه ی سنگین ، راه طولانی !
آب را که لوله کشی کرده اند همه چیز خراب شده !
.
اگر گفتی
چگونه می شود مُرده ای را زنده کرد؟
فرض کن من مُرده ام!
حالا بخند…
.
آدمایی که عشقشون رو مثل کانال تلویزیون عوض میکنن
آخرش باید بشینن برفک تماشا کنن !
.
برای یک ثانیه عاشقم باش
من باتری ساعتم را در می آورم
.
گاهی اتفاقی به تو فکر میکنم...آنقدر اتفاقی که با هر اتفاقی به تو فکر میکنم...
.
دستمالم که هیچ...کل زندگیم زیر درخت آلبالو گم شده...

گــــاهے پشت ویترین بعضے کتاب فروشے ها مے ایستم
و با خـــــودم فکر مے کنم
بشر براے این که قــــــــرآن و مفاتیح نخواند
باید چقدر کتاب بخواند

از بچگی آرزو داشت ظهر عاشورا، علامت را روی دوشش بگذارد
و جلودار دسته باشد. همه میگفتند: کوچکی، بزرگ که شدی بیا...
بزرگ شد، میان کسانی که داوطلب بودند علامت را بلند کنند،
از همه لاغرتر بود. گفتند: برو سربازی، بر و بازو که پیدا کردی بیا....
سرباز شد. جبهه رفت. اسیر شد.محرم بود که برگشت،
با آستینهای خالی که به سر شانهاش سنجاق شده بود
و نگاهی که هنوز رنگی از حسرت داشت....

در آغوشت سگی دیدم و فهمیدم همان بهتر که من را از خودت راندی!
حتی وقت استراحت ندارد
حقوق و مزایا ندارد
بیمه ندارد
ترفیع و پست و مقام ندارد
استعفا ندارد
بازنشستگی هم ندارد .....
خسته نیست....
گرسنه نیست...
بیمار نیست....
چارستون بدنش سالم است!!
اما شبا از درد خواب ندارد
وباز میگوید:بی خوابی به سرم زده!!!
فدای مادر...
"بهشت همانجاست که باید بویید و بوسه زد"
مادربزرگ همیشه توی آن کوچه است.کوچه ای که پاییز و زمستان رنگ آفتاب را نمی بیند
همین است که مادربزرگ صبح ها می رود کمی آنطرفتر جلوی آفتاب.
مادر بزرگ همیشه تنهاست. کسی کنارش نیست خودش است و تنهائیش.