!!!




کلاس عملی فوریت، چهارشنبه از ساعت
10:30 الی 13:30 در پیچ شمیران دانشکده توانبخشی
دانشگاه تهران،دم در امدادگر اورژانس تشکیل میشود.
در ضمن کلاس روز سه شنبه کمک های اولیه نیز
تشکیل خواهد شد.

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.
بنده: خدایا !خسته ام! نمی توانم.
خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم…
خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
بنده: خدایاسه رکعت زیاد است
خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟
خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
بنده:خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!
خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله
بنده: خدایاهوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم
خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم
«بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد»
خدا: ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده
او را بیدارکنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده.
ملائکه:خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید
خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست
ملائکه:پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!
خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو
نماز صبحت قضامی شود خورشید از مشرق سر بر می آورد
ملائکه:خداوندانمی خواهی با او قهر کنی؟
خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد…
«بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم
که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری»
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
چند روز بعد پسر فهمید اون دختره شده مادر جدیدش
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
نتیجه اخلاقی : هیچ وقت ایده هاتون رو به یک زن نگید.
بآز بآراטּ،
بے ترانـﮧ،
بے هواے عاشقانـﮧ،
بے نواے عارفانـﮧ،
בر سـڪوتے ظالمانـﮧ،
פֿـستـﮧ از مڪــر زمانـﮧ،
غافلــــ از حتے رفاقتــــ،
هـ ــاله اے از عشقـــ و نفرتــــ ،
اشڪ هایے طبقـــ عادتـــــ ،
قطرهـ هاے بے طراوتــــ ،
בیـבטּ مرگـ ــ ـ صداقتــــ ،
روے בوشـ آدمیتـ ...
مے פֿـورב بر بامـ פֿـانـﮧ ...


مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها درگرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید
آرایشگرگفت:من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.
مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد . . .
به دو دلیل زن ها فوتبالیست نمیشن:
1. عمرا 11 تا زن یک مدل لباس بپوشن.
2. عمرا تو بازی بعدی همون لباسو بپوشن.
کـسـی کـه تـو خـونـه بـا عـیـنـک دودی عـکـس مـیـگـیـره ,
چـیـزی واسـه از دسـت دادن نـداره !!!
گاهے آבَ Ґ اِحتیآج בآره یڪے بیآב بزَنـﮧ رو شونَش ٬
بگـﮧ هِے رَفیـ♥ـق ! اَز چیزے نآرآحتے ؟
اونوَقت آבَ Ґ بَرگَرده بگـﮧ آره رَفیق ٬ اَز هَمـ♥ـﮧ چـﮯ . 
در دنیا اگر خودت را مهمان حساب کنی و حق تعالی را میزبان همه غصه ها می رود.
چون هزار غصه به دل میزبان است که دل میهمان از یکی از آنها خبر ندارد.
هزار غم به دل صاحبخانه است که یکی به دل مهمان راه ندارد. در زندگی خودت را مهمان خدا بدان تا راحت شوی.
اگر در میهمانی یک شب بلایی به تو رسید شلوغ نکن و آبروی صاحبخانه را حفظ کن...
(حاج محمد اسماعیل دولابی)
اگر خداوند را می خواهید بجویید در زمین و آسمان نیابید که پیدا نمی شود چون خود رحمانش فرمودند:
زمین وآسمان وسعت مرا ندارد. دل مومن جایگاه من است.(حاج محمد اسماعیل دولابی)
هر لحظه حرفی در ما زاده می شود.
هر لحظه دردی سربرمی دارد
و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوشش می کند
این ها بر سینه می ریزند و راه فراری نمی یابند
مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایش اش چه اندازه است؟
(دکتر علی شریعتی)