هیس دخترها فریاد نمیزنند...
سلام خانم پوران درخشنده ...
نمی دانم به رسم همیشگی برای نوشتن نامه به دنبال واژه ها بروم و کلیشه هایم را نقش کاغذ کنم و به جای اصل نامه به یک آغاز و پایان بیاندیشم و یا نه ،به دور از همه فعل ها و فاعل ها پای درد و دل را باز کنم و حرفهایی که یک روز می شد بگویم حرف دل ، به گوش شما به صورت درد و دل برسانم....
آری بنویسم از دردهایی که آغازشان را نه من،نه مادرم و نه حتی مادر بزرگ و مادرِمادر بزرگم هم یادش نمی آید ،نمی دانیم از کی این فریادها را در سینه محبوس کردیم و هرروز صبح که از خواب بیدار شدیم به امید پایانش و گاهی پایان خودمان ادامه دادیم...
حال که برایتان می نویسم پر از بغض های شکسته و نشکسته ای هستم که هر لحظه امکان دارد غرورم را برهم بزند و همۀ مرا فرو بریزد و تمام شوم بین آرزوهایی که زیر آوارشان مانده ام...
دیروز وقتی روی صندلی سینما نشستم که شیرین قصه مرد نگهبان را کشته بود...،بعد از مدتها به همراه دوستم به سینما می رفتم تا چند لحظه ای از روزمرگی ها و دنیای کار و دردهایی که بر چهره یمان گرد پیری نشانده است و کم کم جوانیمان را تا می زند دور شوم...
از لحظه نخست فقط فیلم حضور داشت و درد شیرین درد ما شد،نه من حضور داشتم و نه 100 صندلی که مردهایش فقط صورت زیبای طناز طباطبائی را می دیدند و زنانش آنهایی که تنها بودند دردهایشان را با درد نازنین شیرینها باریدند و زنانی که همسر یا دوستشان کنارشان بود دردهایشان را لبخند زدند و همسو به باورهای مردانشان فیلم را دنبال کردند و من روی صندلی شماره 16 همۀ فریادهای درد آلودم را باریدم بی صدا و در سکوت...برای ترسی که این همه سال تنمان را پر از تاول کرده است ...ترس...به قول سیمین بهبهانی ترس بهترین ابزار برای کنترل است...آری من هم بغض هایم را با دفاعیه فریماه تولائی(مریلا زارعی) وقتی که بر روی میز عدالت می گذاشت زمین گذاشتم...و چه دردی داشت وقتی او نیز تنها کاری که از دستش بر آمد گریه برای موکلش بود...
سرکار خانم پوران درخشنده بانوی افتخار آفرین سرزمین من،الان که این دستنوشته را می نویسم در تاکسی ترافیک اتوبان همت را پشت سر می گذارم تا باز ظرافتهای زنانه ام را تو جیبهایم بگذارم و ابروهایم را بهم بچسبانم و لحنم را تند کنم حلقه ای که هیچ تعهدی پشتش نیست را دست کنم تا مبادا نگاه مردی بر من بلغزد...!!!
توی تاکسی مردی کنارم نشسته است که به بهانه خواب و هر دست انداز تنش را به تنم می چسباند و من هرچه فاصله می گیرم او خود را راحت تر پهن صندلی می کند،مردی هم در ماشین کناری برایم بوس می فرستت...
می خواهم بالا بیاورم همۀ سکوتی که پشت واژه زن بودن پنهان شده است و این سکوت همۀ اعتبار و آبروی مرا هویت بخشیده است...
آری من مشغول نوشتن حجم سنگین خودم و زنانی هستم که همیشه از صورت مسئله پاک شدند...
دیروز که مریلا زارعی گفت: هیس دختران فریاد نمی زنند،دختران صدایشان در نمی آید ...دلم خواست همانجا بلند شوم و فریاد بزنم همۀ اشک هایم را ...فریاد بزنم تا شاید این مهر خاموشی از دهانمان افتاد ،فریاد بزنم فراتر از باورهای به بلوغ نرسیده ،فراتر از خط قرمزهایی که همۀ این سالها به دورمان کشیدند...
وقتی مریلا زارعی گفت 35 تعرض...بدون حتی یک شکایت... تنم لرزید ،عرق سرد همه وجودم را گرفت...هیس... ساکت...
آبرو ،نجابت، اعتبار...پشت سکوت ما رشد کرد و هزاران باور غلط بسته بندی شده قاشق قاشق از همان نخستین بار که چشم گشودیم به خوردمان دادند...
کاش می شد بگویم مادرم...خواهرم...فریاد کن همۀ ناگفتنی ها را ...به خدا قسم که این بی آبرویی که تو اسمش را می گذاری شرف دارد به سکوتی که درپوش ترس است دست سکوت را از دهانت بردار ...شاید یکی صدایش در آمد و خواست فریاد بزند...اگر تو پشتش نباشی بی عدالتی را را بر دهانش می کوبند و دست آخر همۀ ما فقط می توانیم برایش گریه کنیم...
درد را زیر پوستم حس می کنم... تا الان هزار بار به تمام دردهایی که شیرینِ قصه نشانمان داد اندیشیده ام ،دردهایی که تنمان را زخم کرده است و ما این همه سال دم بر نیاوردیم...و رویمان را برگرداندیم از تمام حقایق تلخ...
مرد کنار دستیم راحت تر از قبل و بی اعتناء به این که من ناراحت نشسته ام خواب است و بهتر بگویم خودش را به خواب زده،دیگر تاب تحملی در من نیست سرش فریاد می زنم به تلافی همۀ بی عدالتی ها،به تلافی تمام سکوتم می دانید باید از یک جایی شروع کرد حالا که همه مسئولیتهای زندگی را همچون او که بهتر است بگویم مسئولیتهایی که او شانه خالی کرده است بر دوش می کشم...
بگذار فریاد بزنم تا یکبار مثل صدها باری که صدایش را برایم بالا برد و تنم را لرزاند تنش را بلرزانم...بگذار حقارتی که سعی کرد به من بدهد وقتی مرا پشت فرمان ماشین دید و گفت باید پشت ماشین لباس شویی باشم...بگذار غرورم را همینجا پس بگیرم از این که وقتی با ماشین مدل بالایش از کنارم رد می شود مرا به چشم یک کالا نگاه می کند و شاید مرا بپسندد شاید هم نه بهترش را آن طرف خیابان دیده است...نه دیگر لطفاً نگویید هیس...سکوت بس است...باید از یک جایی به بعد فریاد زد ...
اکران فیلم شما بر خلاف اسمش یک فریاد و اعلان موجودیت برای من و زنان سرزمینم بود...کاش یک روز از این باورهای آب نکشیده دور شویم و لااقل دخترانمان مهر سکوت را از ما به ارث نبرندو به تمام کسانی که مارا با ترس و خفقان به زنجیر کشانده اند و با نام آبرو تزئینمان می کنند بفهمانیم احمقانه خودتان را خام آبرویی نکنید که این روزها می دوزند...
دیگر تو فریاد نزن ...این دفعه فقط گوش کن...دیگر پاهایت را روی من نگذار تا قدت بلندتر شود...
خانم درخشنده یک اتوبان برایتان نوشته ام کاش که این نامه به دستتان برسد ؛من بعد از شما توی تاکسی بر سر مردی که حدش را نمی دانست فریاد زدم شاید نشانه خوبی باشد که بگویم مرد کنار دستیم خودش را جمع کرده است سر جایش به اندازه ای که سهمش است نشسته است...
در آخر من بهاره شرفی 22 ساله به احترام شما می ایستم و تشویقتان می کنم برای فریادی که برای نسل ما زنان و دختران سرزمینم زدید و به ما یک قهرمان زنده داده اید...امیدوارم فریادهای بعد از من را هر دو بشنویم......
نمی دانم به رسم همیشگی برای نوشتن نامه به دنبال واژه ها بروم و کلیشه هایم را نقش کاغذ کنم و به جای اصل نامه به یک آغاز و پایان بیاندیشم و یا نه ،به دور از همه فعل ها و فاعل ها پای درد و دل را باز کنم و حرفهایی که یک روز می شد بگویم حرف دل ، به گوش شما به صورت درد و دل برسانم....
آری بنویسم از دردهایی که آغازشان را نه من،نه مادرم و نه حتی مادر بزرگ و مادرِمادر بزرگم هم یادش نمی آید ،نمی دانیم از کی این فریادها را در سینه محبوس کردیم و هرروز صبح که از خواب بیدار شدیم به امید پایانش و گاهی پایان خودمان ادامه دادیم...
حال که برایتان می نویسم پر از بغض های شکسته و نشکسته ای هستم که هر لحظه امکان دارد غرورم را برهم بزند و همۀ مرا فرو بریزد و تمام شوم بین آرزوهایی که زیر آوارشان مانده ام...
دیروز وقتی روی صندلی سینما نشستم که شیرین قصه مرد نگهبان را کشته بود...،بعد از مدتها به همراه دوستم به سینما می رفتم تا چند لحظه ای از روزمرگی ها و دنیای کار و دردهایی که بر چهره یمان گرد پیری نشانده است و کم کم جوانیمان را تا می زند دور شوم...
از لحظه نخست فقط فیلم حضور داشت و درد شیرین درد ما شد،نه من حضور داشتم و نه 100 صندلی که مردهایش فقط صورت زیبای طناز طباطبائی را می دیدند و زنانش آنهایی که تنها بودند دردهایشان را با درد نازنین شیرینها باریدند و زنانی که همسر یا دوستشان کنارشان بود دردهایشان را لبخند زدند و همسو به باورهای مردانشان فیلم را دنبال کردند و من روی صندلی شماره 16 همۀ فریادهای درد آلودم را باریدم بی صدا و در سکوت...برای ترسی که این همه سال تنمان را پر از تاول کرده است ...ترس...به قول سیمین بهبهانی ترس بهترین ابزار برای کنترل است...آری من هم بغض هایم را با دفاعیه فریماه تولائی(مریلا زارعی) وقتی که بر روی میز عدالت می گذاشت زمین گذاشتم...و چه دردی داشت وقتی او نیز تنها کاری که از دستش بر آمد گریه برای موکلش بود...
سرکار خانم پوران درخشنده بانوی افتخار آفرین سرزمین من،الان که این دستنوشته را می نویسم در تاکسی ترافیک اتوبان همت را پشت سر می گذارم تا باز ظرافتهای زنانه ام را تو جیبهایم بگذارم و ابروهایم را بهم بچسبانم و لحنم را تند کنم حلقه ای که هیچ تعهدی پشتش نیست را دست کنم تا مبادا نگاه مردی بر من بلغزد...!!!
توی تاکسی مردی کنارم نشسته است که به بهانه خواب و هر دست انداز تنش را به تنم می چسباند و من هرچه فاصله می گیرم او خود را راحت تر پهن صندلی می کند،مردی هم در ماشین کناری برایم بوس می فرستت...
می خواهم بالا بیاورم همۀ سکوتی که پشت واژه زن بودن پنهان شده است و این سکوت همۀ اعتبار و آبروی مرا هویت بخشیده است...
آری من مشغول نوشتن حجم سنگین خودم و زنانی هستم که همیشه از صورت مسئله پاک شدند...
دیروز که مریلا زارعی گفت: هیس دختران فریاد نمی زنند،دختران صدایشان در نمی آید ...دلم خواست همانجا بلند شوم و فریاد بزنم همۀ اشک هایم را ...فریاد بزنم تا شاید این مهر خاموشی از دهانمان افتاد ،فریاد بزنم فراتر از باورهای به بلوغ نرسیده ،فراتر از خط قرمزهایی که همۀ این سالها به دورمان کشیدند...
وقتی مریلا زارعی گفت 35 تعرض...بدون حتی یک شکایت... تنم لرزید ،عرق سرد همه وجودم را گرفت...هیس... ساکت...
آبرو ،نجابت، اعتبار...پشت سکوت ما رشد کرد و هزاران باور غلط بسته بندی شده قاشق قاشق از همان نخستین بار که چشم گشودیم به خوردمان دادند...
کاش می شد بگویم مادرم...خواهرم...فریاد کن همۀ ناگفتنی ها را ...به خدا قسم که این بی آبرویی که تو اسمش را می گذاری شرف دارد به سکوتی که درپوش ترس است دست سکوت را از دهانت بردار ...شاید یکی صدایش در آمد و خواست فریاد بزند...اگر تو پشتش نباشی بی عدالتی را را بر دهانش می کوبند و دست آخر همۀ ما فقط می توانیم برایش گریه کنیم...
درد را زیر پوستم حس می کنم... تا الان هزار بار به تمام دردهایی که شیرینِ قصه نشانمان داد اندیشیده ام ،دردهایی که تنمان را زخم کرده است و ما این همه سال دم بر نیاوردیم...و رویمان را برگرداندیم از تمام حقایق تلخ...
مرد کنار دستیم راحت تر از قبل و بی اعتناء به این که من ناراحت نشسته ام خواب است و بهتر بگویم خودش را به خواب زده،دیگر تاب تحملی در من نیست سرش فریاد می زنم به تلافی همۀ بی عدالتی ها،به تلافی تمام سکوتم می دانید باید از یک جایی شروع کرد حالا که همه مسئولیتهای زندگی را همچون او که بهتر است بگویم مسئولیتهایی که او شانه خالی کرده است بر دوش می کشم...
بگذار فریاد بزنم تا یکبار مثل صدها باری که صدایش را برایم بالا برد و تنم را لرزاند تنش را بلرزانم...بگذار حقارتی که سعی کرد به من بدهد وقتی مرا پشت فرمان ماشین دید و گفت باید پشت ماشین لباس شویی باشم...بگذار غرورم را همینجا پس بگیرم از این که وقتی با ماشین مدل بالایش از کنارم رد می شود مرا به چشم یک کالا نگاه می کند و شاید مرا بپسندد شاید هم نه بهترش را آن طرف خیابان دیده است...نه دیگر لطفاً نگویید هیس...سکوت بس است...باید از یک جایی به بعد فریاد زد ...
اکران فیلم شما بر خلاف اسمش یک فریاد و اعلان موجودیت برای من و زنان سرزمینم بود...کاش یک روز از این باورهای آب نکشیده دور شویم و لااقل دخترانمان مهر سکوت را از ما به ارث نبرندو به تمام کسانی که مارا با ترس و خفقان به زنجیر کشانده اند و با نام آبرو تزئینمان می کنند بفهمانیم احمقانه خودتان را خام آبرویی نکنید که این روزها می دوزند...
دیگر تو فریاد نزن ...این دفعه فقط گوش کن...دیگر پاهایت را روی من نگذار تا قدت بلندتر شود...
خانم درخشنده یک اتوبان برایتان نوشته ام کاش که این نامه به دستتان برسد ؛من بعد از شما توی تاکسی بر سر مردی که حدش را نمی دانست فریاد زدم شاید نشانه خوبی باشد که بگویم مرد کنار دستیم خودش را جمع کرده است سر جایش به اندازه ای که سهمش است نشسته است...
در آخر من بهاره شرفی 22 ساله به احترام شما می ایستم و تشویقتان می کنم برای فریادی که برای نسل ما زنان و دختران سرزمینم زدید و به ما یک قهرمان زنده داده اید...امیدوارم فریادهای بعد از من را هر دو بشنویم......
+ نوشته شده در جمعه ۱۲ مهر ۱۳۹۲ ساعت 22:25 توسط فاضلی
|
به نام ان خدایی که نام اوراحت روح است