روزگار...
آدم ها از آن کوچه رد می شوند و مادربزرگ را نمی بینند.
گویا نمی دانند معشوقه سیه موی،سپد رویشان اگر زیر ماشین نرود و از هزاران بلایای
طبیعی و غیرطبیعی جان سالم بدرببرد می شود همین مادربزرگ سپید موی خمیده قامت
می شود همین مادربزگی که نمی بینندش
و اگر هم ببینندش خیلی ساده از کنارش رد می شوند.
مادربزرگ آنجا می نشیند و فکر می کند.
فکر می کند به مرگی که از رگ گردن هم بهش نزدیکتر است.
فکر می کند به این روزگار غدار.
فکر می کند به بی مهری بچه هایش که مامان جانشان را فراموش کرده اند.
و با عصایش میان برگ های زمین ریخته ی درختان می گردد.دنبال چه می گردد؟
"خمیده پشت از آن گشتند پیران جهاندیده
که اندر خاک می جویند ایام جوانی را"
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۲ ساعت 17:51 توسط علیرضا علیزاده
|


به نام ان خدایی که نام اوراحت روح است