آدم ها از آن کوچه رد می شوند و مادربزرگ را نمی بینند.

گویا نمی دانند معشوقه سیه موی،سپد رویشان اگر زیر ماشین نرود و از هزاران بلایای

 طبیعی و غیرطبیعی جان سالم بدرببرد می شود همین مادربزرگ سپید موی خمیده قامت

می شود همین مادربزگی که نمی بینندش 

و اگر هم ببینندش خیلی ساده از کنارش رد می شوند.

مادربزرگ آنجا می نشیند و فکر می کند.

فکر می کند به مرگی که از رگ گردن هم بهش نزدیکتر است.

فکر می کند به این روزگار غدار.

فکر می کند به بی مهری بچه هایش که مامان جانشان را فراموش کرده اند.

مادربزرگ گاهی برمی خیزد 

و با عصایش میان برگ های زمین ریخته ی درختان می گردد.دنبال چه می گردد؟

kochema.jpg

یاد این شعر می افتم:

"خمیده پشت از آن گشتند پیران جهاندیده

که اندر خاک می جویند ایام جوانی را"

kochema2.jpg

خودرویی در جای همیشگی مادربزرگ پارک کرده

مادر بزرگ در خا ک می جوید ایام جوانی را...