..........
انگار
آخرین قاصدک روی زمینم
می گویند:
- چه خبر؟
و من
آکنده ام از هیچ...!
.
شاید که اندکی
بنشیند کنار تو
اما کسی که بار سفر بست
می رود...
.
کوچیکتر کـه بــودم ...
فکـــر میکردم
"تنهــــایے"
یعنے وقتایے که هیشکے خـــونه نیست !
اما...
.
کاسه دلم بد جور ترک برداشته
بس که پر و خالی شد از
رویای گرم بودنت
و حقیقت سرد نبودنت
.
باز معلمی بود و انشایی میخواست...
"روزگار خود را چگونه میگذرانید"؟
+ نوشته شده در یکشنبه ۸ دی ۱۳۹۲ ساعت 1:17 توسط علیرضا علیزاده
|
به نام ان خدایی که نام اوراحت روح است