انگار

آخرین قاصدک روی زمینم

می گویند:

-
چه خبر؟

و من

آکنده ام از هیچ...!

.

شاید که اندکی

بنشیند کنار تو

اما کسی که بار سفر بست

می رود...

.

 کوچیکتر کـه بــودم ...

فکـــر میکردم

"تنهــــایے"

یعنے وقتایے که هیشکے خـــونه نیست !

اما...

.

کاسه دلم بد جور ترک برداشته
بس که پر و خالی شد از
رویای گرم بودنت
و حقیقت سرد نبودنت

.


باز معلمی بود و انشایی میخواست...

"روزگار خود را چگونه میگذرانید"؟