آستینهای خالی ...

از بچگی آرزو داشت ظهر عاشورا، علامت را روی دوشش بگذارد
و جلودار دسته باشد. همه میگفتند: کوچکی، بزرگ که شدی بیا...
بزرگ شد، میان کسانی که داوطلب بودند علامت را بلند کنند،
از همه لاغرتر بود. گفتند: برو سربازی، بر و بازو که پیدا کردی بیا....
سرباز شد. جبهه رفت. اسیر شد.محرم بود که برگشت،
با آستینهای خالی که به سر شانهاش سنجاق شده بود
و نگاهی که هنوز رنگی از حسرت داشت....
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۲ ساعت 14:48 توسط علیرضا علیزاده
|
به نام ان خدایی که نام اوراحت روح است