از بچگی آرزو داشت ظهر عاشورا، علامت را روی دوشش بگذارد

و جلودار دسته باشد. همه می‌گفتند: کوچکی، بزرگ که شدی بیا...

بزرگ شد، میان کسانی که داوطلب بودند علامت را بلند کنند،

از همه لاغرتر بود. گفتند: برو سربازی، بر و بازو که پیدا کردی بیا....

سرباز شد. جبهه رفت. اسیر شد.محرم بود که برگشت،

با آستین‌های خالی که به سر شانه‌اش سنجاق شده بود

و نگاهی که هنوز رنگی از حسرت داشت....