کلاه فروشی از جنگلی می گذشت ... 
تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید ... 
وقتی بیدار شد دید که کلاه ها نیست !
بالا سرشو نگاه کرد و تعدادی میمون دید که کلاه ها را برداشته اند , فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد ... 
در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند !
او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند ! 
به فکرش امد که کلاه خود را پرت کند و این کار را کرد و میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند ! 
او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد و سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد ... 
پدر بزرگ این را برای نوه اش تعریف کرد و گفت اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند !
یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد ...
او سرش را خاراند و میمون ها هم همان کار را کردند ... او کلاهش را برداشت و آنها هم این کار را کردند ! 
او کلاهش را بر روی زمین انداخت ولی میمون ها این کار را نکردند !
یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت : 
مردک فکر میکنی فقط تو پدر بزرگ داری ؟!