ساده برای خودم...
ساده براي خودم ...
خواب می بینم ... ،
خواب که نه ... ،
کابوس ... ،
تو آن سوی ریل داری دور می شوی ... ،
سرم را پائین آورده ام و دارم از بین ِ چرخ ها بُریده بُریده
می بینم ... ،
بُریده بُریده نایستاده ای ... ،
بُریده بُریده داری دور می شوی و ...
این قطار لعنتی که زوزه کشان دارد رد می شود ...
انگار تا آن سوی دنیا ادامه دارد ... ،
من هم این سوی ریل ...
بریده ام ... ،
بریده ام ..
خواب می بینم ... ،
خواب که نه ... ،
کابوس ... ،
تو آن سوی ریل داری دور می شوی ... ،
سرم را پائین آورده ام و دارم از بین ِ چرخ ها بُریده بُریده
می بینم ... ،
بُریده بُریده نایستاده ای ... ،
بُریده بُریده داری دور می شوی و ...
این قطار لعنتی که زوزه کشان دارد رد می شود ...
انگار تا آن سوی دنیا ادامه دارد ... ،
من هم این سوی ریل ...
بریده ام ... ،
بریده ام ..
ساده براي خودم ...
دیشب داشتم می رفتم خرید کنم دم در برگشتم گفتم :
غیر از نان و شیر و روغن زیتون چیز ِ دیگری نمی خواهیم ...؟! ،
در را بستم و خیال کردم شنیده ام :
" نه عزیزم ... ، "
توی آسانسور نمی دانم چرا نمی شد نفس کشید ...
ساده براي خودم ...
بعد دست هایت ...
دست هایم طاقت جیب هایم را ندارند ... ،
توی سرما مُشت می شوند ...
ساده براي خودم ...
صُبح ها جلوی آینه به خودم سلام و بغض بخیر می گویم ...!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۱ ساعت 0:26 توسط حمید نوری
|
به نام ان خدایی که نام اوراحت روح است