داییم همیشه بهم میگفت احمق کوچولو گذشت تا ماشدیم ۱۶ ساله یه روز تنها باهاش نشسته بودیم گفت خواهر زاده عزیزم احمق کوچک من میدونی چرا بچه بودی بهت میگفتم احمق کوچولو ؟ ما هم نامردی نکردیم گفتیم اره چون هنوز مثل شما بزرگ نشده بودم
اقا گفتن این جمله همانا و پیوستن به ملکوت اعلی پس از چک خوردن همانا
اخه دایی بی جنبس ما داریم
اقا گفتن این جمله همانا و پیوستن به ملکوت اعلی پس از چک خوردن همانا
اخه دایی بی جنبس ما داریم
یه روز امتحان ادبیات داشتم بعد یکی از بچه های ضد حال کلاس برگشت
گفت خانم این سوال دوتا جواب داره کدومو بنویسیم دبیم نامردی نکرد گفت هردوشو بنویسید
همچین دلم میخاست بزنم جفتشونو له کنما خو دوست عزیز من تو یکیش موندم
دومیشو کجای دلم بزارم اخه
همکلاسیه ضد حال بود ما داشتیم اخر سر از دست اینا من تجدید میشم والاااااا
چشــــــــام بسته !
جهانم ، شکل خــــــــــــــــــواااااااااااااااااابه...
سرابه،
اضطرابه...
رو به روم،
دیواری از غم...
مرگ تدریجی یک دانشجو
شب امتحان (حین نگاه کردن به صفحات بی معنی کتاب)
امروز یه یارو در خونمون زد گفت ما داریم برای کسایی که تو این محله هستند یه استخر
مجانی میسازیم.ممنون میشیم اگر در توانتون هست یه کمک یا اهدایی به این پروژه بکنید...
بابامم یه لیوان آب بهش داد! :|
+ نوشته شده در شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۱ ساعت 19:49 توسط امین عمرانی
|
به نام ان خدایی که نام اوراحت روح است