بنده ی خدا...
کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی
نگاه می کرد. زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و
برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش. کودک پرسید:
ببخشید خانم شما خدا هستید؟! زن لبخند زد و پاسخ داد:
نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.
کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید...
+ نوشته شده در شنبه ۹ دی ۱۳۹۱ ساعت 23:7 توسط حمید نوری
|
به نام ان خدایی که نام اوراحت روح است