حاکمی به مردمش گفت: صادقانه مشکلات را بگویید. حسن نزد حاکم رفت و گفت: گندم و شیر که گفتی چه شد؟مسکن چه شد؟ کار چه شد؟ حاکم گفت: ممنونم که من را آگاه کردی همه چیز درست میشود. یکسال گذشت... حاکم گفت: صادقانه مشکلاتتان را بگویید. کسی چیزی نگفت.
کسی نگفت گندم و شیر چه شد! کار و مسکن چه شد!!! تنها از میان جمع کسی گفت: حــــــــــسن چه شد؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۱ ساعت 8:40 توسط حافظی
|
به نام ان خدایی که نام اوراحت روح است پیغام او مفتاح فتوح است سلام او در وقت صباح مومنان را صبوح است ذکر اومرحم دل مجروح است ومهراوبلانشینان راکشتی نوح است . . . . . . . دلم نه عشق میخواهد
نه دروغ های بزرگ
نه ادعا های بزرگ
نه بزرگ های پر ادعا...
دلم فقط یک استکان چای میخواهد و یک دوست که بشود با او حرف زد و بعد پشیمان نشد.. * * * * * وقتی تنهاییم دنبال دوست میگردیم...
پیدایش که کردیم دنبال عیبهایش میگردیم...
وقتی که از دستش دادیم در تنهایی دنبال خاطراتش میگردیم...
مراقب قلب ها باشیم...
هیچ چیز آسان تر از قلب نمیشکند...
* * * * * عرض ادب خدمت تمام دانشجویان محترم وباprestige فیزیوتراپی
صمیمانه از همه جمع کلاس درخواست میشود که با پست مطالب جدید لیست نویسندگان وبلاگ
کوچیکمون رو مزین کنن!!!. . . . . کامنت هم یادتون نره باتشکر