مرا ببر....
لاے کـدامین شـب بو؟
در شـب پر زدنــت به سوے عشــق بازے اقـاقیا.. .
ســهراب...
خــدا را گم کــردیم
خال های پر پــروانه سیاهی شــده است
حوض ها خشکیـدست
تن پیچک,سیم خاردار تباهـے ,شده است...
سـهراب...
مـن از غربت تلخ زمـین بیزارم
مرا ببر...
پشـت دریا ها,
در شهری که در آن
پنجره ها رو به لبــخند خُــدا باز شود...
+ نوشته شده در یکشنبه ۵ آذر ۱۳۹۱ ساعت 16:22 توسط حافظی
|
به نام ان خدایی که نام اوراحت روح است