ما گدائي در دوست به شاهي ندهيم...
از سر کوي تو گيرم که روم جاي دگر
کو دلي را که سپارم به دلآراي دگر
عاقبت از سر کوي تو برون بايد رفت
گيرم امروز دگر ماندم و فرداي دگر
مگر آزاد کني، ورنه چو من بنده ي پير
گر فروشي، نستاند ز تو مولاي دگر
عاشقان را طرب از باده ي انگوري نيست
هست مستان ترا نشئه زصهباي دگر
بهر مجنون تو اين کوه و بيابان تنگ ست
بهر ما کوه دگر بايد و صحراي دگر
ما گدائي در دوست به شاهي ندهيم
زان که اين جاي دگر دارد و، آن جاي دگر
گر به بتخانه ي چين نقش رخت بنگارند
هرکه بيند، نکند ميل تماشاي دگر
راه پنهاني ميخانه نداند همه کس
جز من و زاهد و شيخ و دو سه رسواي دگر
توبه کردم که دگر می نخورم
به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر
دل درويش ز غم هاي جهان خون شده بود
غم عشق آمد و افزود به غم هاي دگر
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۲ ساعت 11:8 توسط حمید نوری
|
به نام ان خدایی که نام اوراحت روح است