از سر کوي تو گيرم که روم جاي دگر

کو دلي را که سپارم به دلآراي دگر

عاقبت از سر کوي تو برون بايد رفت

گيرم امروز دگر ماندم و فرداي دگر

مگر آزاد کني، ورنه چو من بنده ي پير

گر فروشي، نستاند ز تو مولاي دگر

عاشقان را طرب از باده ي انگوري نيست

هست مستان ترا نشئه زصهباي دگر

بهر مجنون تو اين کوه و بيابان تنگ ست

بهر ما کوه دگر بايد و صحراي دگر

ما گدائي در دوست به شاهي ندهيم

زان که اين جاي دگر دارد و، آن جاي دگر

گر به بتخانه ي چين نقش رخت بنگارند

هرکه بيند، نکند ميل تماشاي دگر

راه پنهاني ميخانه نداند همه کس

جز من و زاهد و شيخ و دو سه رسواي دگر

توبه   کردم   که  دگر  می  نخورم

به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر

دل درويش ز غم هاي جهان خون شده بود

غم عشق آمد و افزود به غم هاي دگر