40711118761723451496.jpg

 این رو ول کنید...

رفته بودیم جنازه شهدا را بکشیم عقب. از موانع که گذشتیم رسیدیم به اولین شهید.

حاج مهدی باکری گفت : «این رو ول کنید، بریم جلوتر.»

 چند تا از شهدا را برگرداندیم عقب که دشمن متوجه شد و شروع کرد به تیراندازی.

 مجبور شدیم برگردیم عقب.

 بعدا فهمیدیم آن جنازه اول برادر حاج مهدی بوده.

.

با التماس...

گلوله توپ 106 ، دو برابر اون قد داشت ،چه رسد به قبضه اش

گفتم : چه جوری اومدی اینجا؟

گفت : با التماس

گفتم: چه جوری گلوله توپ را بلند می کنی می آری ؟

گفت : با التماس

گفتم: می دونی آدم چه جوری شهید می شه ؟

گفت : با التماس

و رفت چند قدم که رفت برگشت و گفت شما دست از راه امام بر ندارید

وقتی آخرین تکه های بدنش را توی پلاستیک می ریختیم فهمیدم چقدر التماس کرده بوده شهید شه...

.

تموم شد . . . رفت

مچ بادگيرم كش داشت . كش را كه با دست باز كردم ، خون ريخت بيرون ؛ محمود <کاوه>گفت گلوله خوردي ؟ گفتم آره انگار !

برم گرداندند عقب . توي بيمارستان بودم كه گفتند :يكي از فرماندهان رده بالا آمده عيادتت . تا رسيد پرسيد :چي شد ؟ تعريف كردم براش كه تير اندازي كردند سمتمان و من زخمي شدم . عصباني شد ؛ گفت :

"مگر من هزار بار نگفتم نگذاريد محمود جايي بره كه درگيري باشه ،چرا رفتيد يه همچي چايي ؟ "  گفتم : شما يه چيزي ميگيد ، مگه ميشه چلوش را گرفت ، شما خودتون يه بار بيايد ببينيد ميتونيد چلوش رو بگيريد . گفت : نه ، ديگه كسي نميتونه.

   تموم شد . . .  رفت...