بسم رب الشهدا و الصدیقین...
این رو ول کنید...
رفته بودیم جنازه شهدا را بکشیم عقب. از موانع که گذشتیم رسیدیم به اولین شهید.
حاج مهدی باکری گفت : «این رو ول کنید، بریم جلوتر.»
چند تا از شهدا را برگرداندیم عقب که دشمن متوجه شد و شروع کرد به تیراندازی.
مجبور شدیم برگردیم عقب.
بعدا فهمیدیم آن جنازه اول برادر حاج مهدی بوده.
.
با التماس...
گلوله توپ 106 ، دو برابر اون قد داشت ،چه رسد به قبضه اش
گفتم : چه جوری اومدی اینجا؟
گفت : با التماس
گفتم: چه جوری گلوله توپ را بلند می کنی می آری ؟
گفت : با التماس
گفتم: می دونی آدم چه جوری شهید می شه ؟
گفت : با التماس
و رفت چند قدم که رفت برگشت و گفت شما دست از راه امام بر ندارید
وقتی آخرین تکه های بدنش را توی پلاستیک می ریختیم فهمیدم چقدر التماس کرده بوده شهید شه...
.
تموم شد . . . رفت
مچ بادگيرم كش داشت . كش را كه با دست باز كردم ، خون ريخت بيرون ؛ محمود <کاوه>گفت گلوله خوردي ؟ گفتم آره انگار !
برم گرداندند عقب . توي بيمارستان بودم كه گفتند :يكي از فرماندهان رده بالا آمده عيادتت . تا رسيد پرسيد :چي شد ؟ تعريف كردم براش كه تير اندازي كردند سمتمان و من زخمي شدم . عصباني شد ؛ گفت :
"مگر من هزار بار نگفتم نگذاريد محمود جايي بره كه درگيري باشه ،چرا رفتيد يه همچي چايي ؟ " گفتم : شما يه چيزي ميگيد ، مگه ميشه چلوش را گرفت ، شما خودتون يه بار بيايد ببينيد ميتونيد چلوش رو بگيريد . گفت : نه ، ديگه كسي نميتونه.
تموم شد . . . رفت...

به نام ان خدایی که نام اوراحت روح است