سرانجام ... بساط مان را بر می چینیم...
پرسیدم چه میکنی؟
پاسخ داد: به دشت ها می نگرم.
پرسیدم دیگر چه میکنی؟
_مگر برای دریافتن زندگی همین بس نیست؟!!
چنین پاسخ داد، مردی که دیوانه اش می خواندند...!
.........
سرانجام ،
بساط مان را بر می چینیم،
و از راه نیامده
بر میگردیم...
مانده ام!
«این همه هیچ برای هیاهو!
و این همه هیاهو برای هیچ!»
.........
تمام مزرعه "کافــــر" صدایش می زدند؛
گل آفتابگردانی که عاشق "باران" شده بود!
.........
پس از اینکه مرد، دوستش داشتم!
این است داستان هر زندگی و هر مرگ.
"گرویدال"
........
آنکه می رود،نمی فهمد!
ولی آنکه بدرقه می کند خوب می داند که کاسه ی آب
معجزه نمی کند!
+ نوشته شده در یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۲ ساعت 16:48 توسط حمید نوری
|
به نام ان خدایی که نام اوراحت روح است