عاشقش بودم و عاشقم نبود
وقتی عاشق شد... که دیگر دیر شده بود
حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگویند: یکی بود و یکی نبود...
این داستان زندگی ماست...همیشه همین بوده،یکی بود و یکی نبود...
در اذهان های شرقی مان نمی گنجد باهم بودن،باهم ساختن...
برای بودن یکی،باید دیگری نباشد!!
هیچ قصه گویی نیست که داستانش اینگونه آغاز شود،یکی بود و دیگری هم بود و همه با هم بودند...
و ما اسیر این قصه کهن:
برای بودن یکی،یکی را نیست می کنیم.از دارایی...از آبرو...از هستی...
آنگاه که بودنمان وابسته ی نبودن دیگری است...
هیچکس نمیداند،جز ما...هیچکس نمی فهمد،جز ما
و آنکس که نمی داند و نمی فهمد ارزشی ندارد...حتی برای زیستن و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم؛

هنر نبودن دیگری...