پدر...
پدر دستش رو گذاشت روشونه پسرشو ازش پرسید تو قوی تری یا
من؟
پسر گفت من! پدر با کمی دلشکستگی دوباره پرسید تو قوی تری یا من ؟
پسر گفت من! پدر با دلی گرفته به یاد همه زحماتی که کشیده بود دستشو
از شونه پسرش بر داشت و دو قدم دور تر پرسید تو قوی تری یا من ؟
پسر گفت شما! پدر گفت چرا نظرت عوض شد؟
پسر جواب داد وقتی دستت رو شونه ام بود فکر میکردم دنیا پشتمه...
+ نوشته شده در جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۲ ساعت 16:50 توسط حمید نوری
|
به نام ان خدایی که نام اوراحت روح است