لستر هم با زرنگی آرزو کرد دوتا آرزوی دیگر هم داشته باشه، بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کرد.

آرزوهایش شد 9 آرزو  با سه آرزوی قبلی، بعد با هر کدام از این 12 آرزو، سه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوهایش  رسید به 46 یا 52 یا...

به هر حال ازهر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یک آرزوی دیگر.

بعد آرزوهایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد ب کف زدن و رقصیدن، جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر و بیشتر و بیشتر...

در حالی که دیگران می خندیدند و گریه می کردند، عشق می ورزیدند و محبت می کردند، لستر وسط آرزوهایش نشست، آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا و نشست ب شمردنشان تا پیر شد.

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود. آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند، آرزوهایش را شمردند، حتی یکی از آنها هم کم نشده بود، همه شان نو بودند و برق می زدند.

بفرمائید چندتا بردارید...

به یاد لستر هم باشید...

که توی این دنیای زیبا...

همه آرزوهایش را

با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد!!!