فانتزی...
یکـی از
فانتـزیام اینـه کـه یه دوس دخـــتر می داشتم ...
با هم میرفتیم کافی شاپ بستنی می خوردیم و بعدشم
اون یه جوک خنده دار تعریف میکرد و من هم درحالیکه دهنم
پــُــره
تمام بستنی رو پوف میکردم تو صورتش ...
بعدش مثل فیلما از رو صندلی پا میشد میگفت خیلی بیشعوری
و می رفت پی کارش، از شرش راحت میشدم!
:|
والــــــــــــــا
+ نوشته شده در شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 18:52 توسط حمید نوری
|
به نام ان خدایی که نام اوراحت روح است