یکـی از فانتـزیام اینـه کـه یه دوس دخـــتر می داشتم ...


با هم میرفتیم کافی شاپ بستنی می خوردیم و بعدشم


اون یه جوک خنده دار تعریف میکرد و من هم درحالیکه دهنم پــُــره


تمام بستنی رو پوف میکردم تو صورتش
...


بعدش مثل فیلما از رو صندلی پا میشد میگفت خیلی بیشعوری


و می رفت پی کارش، از شرش راحت میشدم
! :|


والــــــــــــــا