لبخند به مرگ...
یک عمر قفس بست مسیر نفسم را
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
حالا که مقدر شده آرام
بگیرم
سیلاب مرا برده و از
من اثری نیست
بگذار که درها همگی
بسته بمانند
وقتی که نگاهی نگران
پشت دری نیست...
|
یک دختر و آرزوی لبخند که نیست |
|
مردان غیور قصه ها برگردید
|
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 2:32 توسط علیرضا علیزاده
|
به نام ان خدایی که نام اوراحت روح است