اول ماه است . به خانه می روم با جعبه شیرینی در دست .
چشم هایم خیس است و در حسرت آن خروس قندی هستم که سالها پیش ، روزی پدرم با چهره ای
خندان به من داد اما آن را پس دادم و گفتم :این هم شد شیرینی ؟
... چشمان پدرم خیس شد .
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 10:56 توسط امین عمرانی
|
به نام ان خدایی که نام اوراحت روح است