اول ماه است . به خانه می روم با جعبه شیرینی در دست .

چشم هایم خیس است و در حسرت آن خروس قندی هستم که سالها پیش ، روزی پدرم با چهره ای

خندان به من داد اما آن را پس دادم و گفتم :این هم شد شیرینی ؟

... چشمان پدرم خیس شد .