درهمان حالت که می میرم ، دعایت می کنم...
بــا زبـان دل بــه نـومـیدی صـدایـت مـی کنـم رو بـه من آور که بـا عشـق آشنـایت می کنـم
چـون ز عشق آگه شـدی بـا خـاطر آسـوده ای در مـیان جـمله ی رنـدان رهـایـت می کـنـم
شـرمم از دست تهی نـاید ، اگـر فـرصت دهی جـانِ شیـرین ای عـزیـز دل فـدایـت می کنـم
روی در رویـت سخـن گفتـن فـرامـوشـم شـود زیـر لـب امـا شکایـت بــا خـدایـت مـی کنـم
سـر درون سیـنه بـا دل گــویـم اسـرار غــمـت گفتگو بـا عـاشق بی دست و پـایـت مـی کنـم
لطـف هـا کـردی کـه بـا مـن از محبت دم زدی زین سبب از جمله ی خوبان جدایت می کـنم
گـر جـدائی هـم کنی هــرگـز مشو غـافل ز من تا ابد صبر، ای جدا از من، بـه پـایت می کـنم
دل ز مـن آسـوده دار و سـر به راه خـود گـذار خـوی کـم کـم بـا غـم بی انـتهایـت مـی کـنم
نـا امـیدم گـر کـنی می مـیرم ، امـا بـاز هــم
درهمان حالت که می میرم ، دعایت می کنم
( رحیم معینی کرمانشاهی )
به نام ان خدایی که نام اوراحت روح است