غفلت کرده ای مادر...

پشت این قلب عاشق،

فرزندت آرام آرام جان می سپارد...

و تو فراموش کردن را به او نیاموخته بودی!



دیگر از ماضی و مضارع ها خسته ام...

دلم ترا برای دیدن یک "حال ساده" تنگ است.



وقتی خسته ام...وقتی کلافه ام...وقتی دلتنگم...

بشقاب ها را نمی شکنم،شیشه ها را نمی شکنم،

غرورم را نمی شکنم،دلت را نمی شکنم.

در این دلتنگی ها زورم به تنها چیزی که می رسد؛این بغض لعنتی است...

که می شکنم!




بالاخره هم قد شدیم...

خدا می داند که چه چیزهایی را زیر پایم گذاشتم!



این روزها نوازنده ی خوبی شده ام؛

دلم شور می زند...چشمانم تار!



این روزها همه به من دلتنگی هدیه می دهند.

لطفا آتش بس اعلام کنید...

به خدا تمام شد دلم!



نه نیازی به زلزله هست،

نه نیازی به سونامی!

همین که تو نیستی...

همین که تو نمی خندی...

بلاهای بزرگی اند؛

که جهانم را

با خاک

یکی کرده اند!