خورشيد
هر روز
ديرتر از پدرم بيدار مي شود
اما
زودتر از او به خانه بر مي گردد

خیلی بدهکارم به همه‌ی کسایی که همیشه بهشون گفتم
درست میشه ولی نشد

چوبان قصه ما دروغگو نبود!او تنهابود.واز فرط تنهایی فریاد گرگ امدسر میداد!افسوس که کسی تنهایی اش را درک نکرد. وهمه در بی گرگ بودند.در این میان فقط گرگ فهمید که چوبان نتهاست...