دیگر بهار هم سرحالم نمی کند/چیزی شبیه گریه زلالم نمی کند
آه ای خدا مرا به کبوتر شدن چه کار/وقتی که سنگ هم رحم به بالم نمی کند

 

عزیزم تو حسادت نکن...اینکه بعد از تو بغل گرفته ام...زانوی غم است!

 

نیمکت های پارک دو نفره اند...بیخیال...روی چمن می نشینم!

 

به تو گفته بودم با دلم بازی نکن...نگفته بودم؟!
ببین خرابش کردی...دیگر عاشق نمی شود!

 

گاهی اوقات همین که هستی را دوست دارم...وگرنه بهتر از این را که همه دوست دارند...

 

نترس جانم!
ظرفیت باور من به اندازه همه دنیاست...تو دروغت را بگو...!

 

بعضی وقتها حس آخرین بیسکوییت ساقه طلایی را دارم...تنها و شکسته!

 

زحمت دارد... آدم بودن را می گویم!
این را می شود از مترسک ها آموخت...آن ها تمام عمر می ایستند تا آدم حسابشان کنند!

 

نوشته هایم را می خوانی...می گویی چه زیبا!
درد آدم ها زیبایی دارد؟!