ساده برای خودم...
این روزها زیادی ساکت شده ام...
حرف هایم نمی دانم چرا به جای گلو، از چشم هایم بیرون می آیند!


از سردی نگاهت نمی لرزم؛
من همیشه از زیر صفر شروع کرده ام...


خواستی دیگر نباشی؟
آفرین! چه با اراده!
لعنت به دبستانی که تو از درس هایش فقط تصمیم کبری را آموختی...


مهربانی تا کــــــی؟!
بگذار سخت باشم و سرد!!
باران که بارید، چتر بگیرم و چکمه!!
خورشید که تابید، پنجره ببندم و تاریک!!
اشک که آمد، دستمالی بردارم و خشک!!
او که رفت، نیشخندی بزنم و سوت...!!


خودت را تصور کن بی او...
شاید بفهمی که من چه کشیدم بی تو...


آمدیم...نبودی...رفتیم...نه!
رفتند، جز من، ماندم، شاید روزی برگردی...


آنقدر سرگرم "اوقات فراغت" بودم...
که فکری به حال "روزهای فراقت" نکردم!


عجیب است "دریا"...
همین که غرقش می شوی، ترا پس می زند...
درست مثل آدم ها!


عجیب است!
حتی رفتگر هم با نفرت نگاهم می کند!
انگار ریختن برگ ها هم تقصیر من است...