یا دیوار ها موش ندارند یا موش ها کر شده اند و نمیشنوند صدای ناله های پر از بغضم را...
موش هم موش های قدیم...
.
دل درد گرفتم از بس فنجان های قهوه را سر کشیدم و تو ته هیچکدام نبودی...
.
من هم مثل همه ی آدم ها درد دارم...حتما که نباید جای زخم هایش را به شما نشان بدهم...
.
آنقدر نفس میکشم تا تمام شود همه ی هوایی که سراغ تو را میگیرد...
.
دلم را می پیچم لای پتو...شاید سرما نخورد...
ازبس که رفتار این روز های آدم ها سرد است...
.
بس کن ساعت.دیگر خسته شده ام...
آره...من کم آورده ام.خودم میدانم که نیست...
اینقدر با بودنت نبودنش را به رخم نکش...
.
گاهی اینقدر بد میشکنم که جز بیرون انداختنم راه دیگری نیست...
.
تنها شادی زندگیم این است که هیچ کس نمیداند تا چه حد غمگینم...