ولیام سیدیس نابغه ای که دیوانه شد!!!!
شرح زندگانی
" ویلیام سیدس " ماجرای انسانی بود که در چھار سالگی یک نابغه شد.!! – در چھل سالگی این نبوغ از وجودش رخت بربست و عجیب تر اینکه او خود از این موضوع خشنود بود .!! – "ویلیام "کوچک در دو سالگی قادر بود کتابھای دبیرستانی را بخواند و از شش ماھگی توانست حروف الفبا را تشخیص دھد.! این نابغه کوچولو درچھارمین سالروز تولد خود, بنا به دستور پدرش – دو مقاله پانصدکلمه ای را یکی به زبان فرانسه و دیگری را به زبان انگلیسی نوشت. یکسال بعد – ھنگامی که پدرش از نبوغ فرزندش بخود می بالید– " ویلیام سیدیس" کوچولو در روز تولدش دست به کار خارق العاده دیگری زد, و یکبار دیگر نبوغ فکری خود را اشکار ساخت . او اینبارمقاله ای درباره علم تشریع به رشته نگارش دراورد . پدرشپرفسور "بوریس سیدیس " این رساله را به دانشگاه " ھاروارد " برد تا کار بی نظیر فرزند نابغه اش را به ھمکاران دانشمند خود نشان دھد . انان از اینھمه استعداد و نبوغ , براستی حیرت کردند .!! ولی این کودک ھنوز برای انھا و پدرش اعجاب دیگری در استین داشت . در زمانی که فقط ١٠ سال از عمرش سپری می شد – یک کتاب درسی به زبانیونانی درباره علم ھندسه نوشت . در یازده سالگی به دانشگاه "ھاروارد " راه یافت . البته او دو سال پیش اماده ورود به دانشگاه بود– اما مقامات دانشگاه صلاح دیدند پیش از ثبت نام مدتی صبر کنند .شخصی که در دو سالگی یک نابغه بشمار میرفت – در بیست سالگی طعم تلخ شکست را چشید. چه اتفاقی افتاده بود.؟! روزشمار رویدادھای زندگی او سر نخ ھایی در اختیار ما میگذارد – لیکن پاسخ قانعه کننده ای به ما نمیدھد . " بوریس سیدیس " در دانشگاه ھاروارد به تدریسروان شناسی درزمینه " حالات غیر طبیعی " اشتغال داشت . او نویسنده برجسته ای بود و بخاطره نگارش چند کتاب درباره مبحثی که تدریس میکرد – از شھرت زیادی برخوردار گردید بود – و ھنوز از او بعنوان یکی از اعضای برجسته دانشگاه ھاروارد یاد میکردند – دکتر سیدیس اندکی پیشاز انکه پسرش بدنیا بیاید – تصمیم مھم وخطرناکی گرفت . او تصمیم گرفت پاره ای از تئوریھا و نظزات خود درباره پدیده " پیشرفت ذھنی " را روی فرزند خویش ازمایش نماید.!! و در حقیقت از فرزندش به عنوان یک خوکچه ازمایشی استفاده کند . ولی نمیدانست با این اقدام – زندگی فرزند خود رابه تباھی خواھد کشاند . او بر این باور بود که مغز یک موجود زنده را –میتوان درست مثل عضلات بدن پرورش داد و اینکار را از نخستین روزھایزندگی فرزندش اغاز کرد. ھنگامی که " ویلیام " کوچک قدم به این جھان گذاشت – اینده اش در لب تختخواب او قرار گرفت . پدر خود خواھش –حروف الفبا را روی میله ای بالای سر او اویزان کرد – و روز چند بار اینحروف را به طفل نوزادش نشان میداد و نام انھا را با صدای بلند میخواند – وان بچه کوچک ھم عینا تقلید میکرد – اینکار ساعتھا و روزھای متوالی ادامه یافت – و شگفت اینکه " ویلیام " کوچک – ھنگامی که فقط ششماه ازعمرش میگذشت – قادر بود این حروف را تشخیص دھد – حاصل کارموفقیت امیز بود – اما بعد .؟!!! مغز کوچک ویلیام بجای قصه و اشعار کودکانه – ھر روز با متون کتابھایدی بمباران می شد . بجای قصه ھای شیرین , جغرافیا – ھندسه – فیزیولوژی و زبان یونانی بخورد اینطفل بیچاره داده می شد . اجازه نداشت خود را با ھیچگونه بازیچه ای سرگرم سازد.!! دنیای او را بازیھای بی رحمانه پدر پر کرده بود – ھر ماه که میگذشت – پیشرفت ذھنی باور نکردنی این طفل بیشازبیش شکوفا می شد, بطوری که موجبات شگفتی ھمکاران پدرش - و بھت و حیرت مادر بیچاره اش رافراھم ساخت . ولی با گذشت زمان – نقطه کوری در این نبوغ چشگیر پدیدار گشت . ھنگامیکه " ویلیام " به سن ھشت سالگی رسید , خنده ھای بیموردی سر میداد-! و در مواقعی با غامض ترین مسائل فکری روبرو میشد – واکنشھای عصبی در او بروز میکرد . ایننشانه – بدبختی و مصیبت بشمار میرفت که پدرش از درک ان عاجزبود.! این برنامه تغذیه فکری اجباری – ھنگامیکه به اوج رسید که ویلیام به سن چھارده سالگی پا گذاشت – در ان روز در حضورجمعی از دانشمندان سال ١٩١٢ درباره " بعد چھارم " به سخنرانی پرداخت و درست در لحظه ای که انان را سخت تحت تاثیر سخنانخود قرار داده بود.! – ناگھان بی اراده و با حالتی عصبی , زیر خنده زدو از ھیچ روی قادر نبود خنده خود را کنترل کند.!!! – پساز انکه مدتی دراز در اسایشگاه " پورتسماث " واقع در " نیو ھمشیر "بستری شد – دوباره به دانشگاه " ھاروارد " بازگشت و با موفقیت فارغ التحصیل گردید . او به خبرنگاران گفت : که یگانه ارزویش درزندگی ان است که مانند یک موجود طبیعی زندگی کند . " ویلیامسیدیس " با خواسته پدرش به مقابله برخاست و کوشید خود را ازبند تجربیات بیرحمانه او ازاد سازد . او در اموزشگاه " رایس" واقع در" ھوستن " به تدریس پرداخت و دریافت که از فوت و فن سازش بامردم کمترین سررشته ای ندارد – و مردم چه در داخل مدرسه و چهدر خارج از ان میگریختند و از او دوری میکردند برای ھمین دلش انباشته از تنفر و شورش علیه پدرش و علیه جھانی بود که در ان میزیست- مردم راکوچک و خود را برتر از دیگران میدانست – عاقبت به اتھام تحریک و برپاکردن اغتشاش – به١٨ ماه زندان محکوم شد . پساز چندین ماه غیبش زد و دیگر کسی از او خبری نداشت تا انکه روزی یکی از دوستان قدیمی پدرش به او اطلاع داد که فرزند جوانش با نام مستعار دیگری – در فروشگاھی به کار اشتغال یافته و ھفته ای ٢٣ دلار دریافت میدارد.!! – او از اوج نبوغ, به زیر سقوط کرد . " ویلیام سیدیس" در برابر اصرارمداوم یک اشنای قدیمی – که از او خواسته بود در حضور مردم – درباره امکان زندگی در کره مریخ به سخنرانی بپردازد – به مدت یک ساعت ھمه شنوندگان را مجذوب سخنان خویش ساخت . اما ناگھان, ازحرکت اتومبیل ھا در خیابان به خنده افتاد و ھمه رشته ھا را پنبه کرد.!!!! – در تابستان سال ١٩۴۴ درگیرودار جنگ جھانی دوم – کمتر کسی به مرگ انسان ژولیده ای که بر اثر بیماری ذات الریه در مسافرخانهای در " بروکلین " در گذشته بود – توجه نشان نمیداد . ارثی که از پدرش به او رسیده بود – ھمچنان دست نخورده باقی ماند. "ویلیام سیدیس" نابغه – حتی در دشوارترین روزھای پایان عمر خویشکه دچاره مضیقه مالی شدیدی بود- حاضر نشد به میراث پدر و مادری – که مغز و اندیشه او رآ به نابودی کشانده بودنددست بزند . .
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 9:37 توسط محمد گورابی
|
به نام ان خدایی که نام اوراحت روح است