0_o
تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون ( راز خوشبختیشونو ) بفهمند. سردبیر گفت : آقا واقعا باور کردنی نیست ؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه ؟
شوهره روزای ماه عسل رو بیاد آورد و گفت : بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم ، اونجا برای اسب سواری هر دو ، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.
سر راهمون اسب ناگهان پرید و همسرم رو از زین انداخت. همسرم خودشو جمع و جور کرد و بهپشت اسب زد و گفت : این بار اولت.
دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد. بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد ، این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت : این دومین بارت.
بعد بازم راه افتادیم ، وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم : چیکار کردی روانی ؟ حیوان بیچاره رو کشتی ! دیونه شدی ؟ یه نگاهی به من کرد و گفت : این بار اولت !!!!!
+ نوشته شده در جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 14:15 توسط مرزانی
|
به نام ان خدایی که نام اوراحت روح است