...!!!
شاید آرام تــر می شدم
فقــط و فقـــط…
اگر می فهمیدی ،
حرفهایم به همین راحتــــی که می خوانی
نوشته نشده اند !!!
.
مـــن چقــدر دلتنگــــم
و چقدر تشنــــه لبخند کسی کـــه بــــــاران را میشناسد
دریـــــا رامیفهمد
و میداند سنگ سنگ است و نبـــــاید پــــــرتــاب کرد...
.
دنیای عجیبی شده است . . .
برای دروغ هایمان ،
خدا را قسم میخوریم ،
و به حرف راست که میرسیم ؛
می شود جان ِ تــو…
.
سلام روزگار... چه میکنی با نامردی مردمان..
من هم ..اگر بگذارند ...
دارم خرده های دلم را...
چسب میزنم... راستی این دل ...
دل می شود ؟
.
درنبود دستانش دستانم را مشت میکنم که کسی دستانم را نگیرد...
شاید او آمد...
.
هی روزگار...
من به درک...
خودت خسته نشدی از دیدن تصویر تکراری درد کشیدن من؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 1:4 توسط علیرضا علیزاده
|
به نام ان خدایی که نام اوراحت روح است