ناشناس...
گفتند: بیعت کن! نکردم. گفتند: بمان! نماندم. گفتند: بخواه! نخواستم.
رنجم دادند، اسیرم کردند، بی نامم کردند، بد نامم کردند، مجروحم کردند،
تا تسلیم ام کنند و تسلیم نشدم؛ تا رامم کنند، رام نشدم؛ تا بشوم، نشدم؛
تا در غربت ماندگار شوم، تا با شب خو کنم.
همان "ناشناسی" که دلم را با او آشنا می یافتم، نگذاشت تا با این آشناها،
که دلم با آنها بیگانگی می کرد، بمانم.
(دکتر علی شریعتی)
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 0:38 توسط حمید نوری
|
به نام ان خدایی که نام اوراحت روح است