...........
گاهی تنهایی آنقدر قیمت دارد که درب را باز نمی کنم ...
حتی برای “تو” که سالها منتظر در زدنت بودم …
.
سرفه میکنم بیرون نمیپرد، سکوت بدی در گلویم نشسته...
.
آنکه رفت,به حرمت آنچه باخود برد حق بازگشت ندارد. رفتنش مردانه نبود.لااقل مرد باشد برنگردد. خط زدن برمن پایان من نیست، آغاز بی لیاقتی اوست!
.
میدانم مدت هاست ارزان شده ام…
چانه میزدم که مفت نفروشیم...
.
خدایا
دلم مرهمى میخواهد از جنس خودت
نزدیک
بى خطر
بخشنده
بى منت...!!!
.
کاش میشد به زمانی برگشت که تنها دغدغه ی زندگیم شکستن نوک مدادم بود...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۱ ساعت 0:33 توسط علیرضا علیزاده
|
به نام ان خدایی که نام اوراحت روح است