............
بیچاره مترسک…
سرتاسر سال از مزرعه مواظبت کرد
در آغاز فصل سرد تنش هیزم آتش کشاورز شد
پاداش وفاداری جز این نیست...
.
إحترام من نسبت به تو به تنت زار میزند باید کمى از پهلوها برایت تنگش کنم تا کمى اندازه ات شود
.
وقتی صدای خردشدنت آوای دل انگیزی برای عابران باشد،دیگر چه فرقی میکند که یک روزبرگ سبز کدامین درخت بودی...
.
زمستان راباورنکن!
هوا
بی “تو”
سردتر از این حرفهاست...
.
همه چیز را فروختم جز آن صندلی که جای تو بود
شاید روزی که برگشتی خسته باشی...
.
ماهیگیر دلش سوخت... اینبار ماهی بود که ازتنهایی قلاب را رها نمیکرد...
+ نوشته شده در جمعه ۲۰ بهمن ۱۳۹۱ ساعت 1:19 توسط علیرضا علیزاده
|
به نام ان خدایی که نام اوراحت روح است