بیچاره مترسک…

سرتاسر سال از مزرعه مواظبت کرد

در آغاز فصل سرد تنش هیزم آتش کشاورز شد

پاداش وفاداری جز این نیست...

.

إحترام من نسبت به تو به تنت زار میزند باید کمى از پهلوها برایت تنگش کنم تا کمى اندازه ات شود

.

وقتی صدای خردشدنت آوای دل انگیزی برای عابران باشد،دیگر چه فرقی میکند که یک روزبرگ سبز کدامین درخت بودی...

.

 زمستان راباورنکن!
هوا
بی “تو”
سردتر از این حرفهاست...

 .

همه چیز را فروختم جز آن صندلی که جای تو بود

شاید روزی که برگشتی خسته باشی...

 .

ماهیگیر دلش سوخت... اینبار ماهی بود که ازتنهایی قلاب را رها نمیکرد...